سلام به همه دوستانم
خیلی وقت است که می خواهم خاطراتم را بنویسم چرا که من برای گذشته ، خاطرات و دوستان قدیمی ام ارزش زیادی قائلم و می خواهم با نوشتن، آنها را در ذهنم جاودانه کنم. اما از کجا و به چه ترتیبی هنوز نمی دانم اما یک موضوع باعث انتخاب این خاطره شد :
همیشه مرگ برای همسایه نیست
نمی دانم شما وقتی در مسیر ترددتان صحنه تصادفی را می بینید چه حسی پیدا می کنید.
بگذارید من بگویم:
اکثر مردم دوست دارند صحنه تصادف را با دقت ببینند، مخصوصا اگر تصادف خیلی سنگین باشد معمولا دنبال سرنشین ماشین ها هستند که ببینند چه اتفاقی برایشان افتاده است.
بعضی ها دوست دارند بدانند چگونه این اتفاق افتاده و حتی از دیگران نحوه تصادف را می پرسند.
بعضی ها کارشناسی می کنند و مقصر را تشخیص می دهند.
بعضی نسبت به حال مصدوم اظهار نظر می کنند و معمولا قبل از اینکه مصدوم از پا درآید آنها می کشندش.
وقتی یک جا تصادف دلخراشی پیش می آید معمولا ترافیکی که ناشی از ازدحام این دسته از کارشناسان است بیش از خود تصادف.
تازگی ها هم که همه موبایل ها دوربین دار هستند و همه دنبال این هستند که از بدبختی مردم عکس بگیرند.
اما کمتر کسی حاضر به کمک به مصدومان می شود .
برگردیم به اتفاقاتی که برای من افتاد:
سال ها بود که چون محل خدمت و تحصیلم قم نبود مرتبا در جاده ها بودم و بعد از آن هم کارم به گونه ای بود که مرتب در سفر بودم. این اواخر وقتی تصادفی می دیدم فکر می کردم ۷ سال است که مرتب تو جاده ها هستم و اتفاقی برایم نیفتاده و گاهی فکر می کردم این هایی که تصادف می کنند خودشان مقصر هستند و ...
من علاوه بر سفر هایی که به خاطر محل کارم می کردم . به دلیل تخصصی که در زمینه تلفن های بی سیم و همچنین نوعی دستگاه تلفن خاص که بیشتر برای مکان هایی که به دلیل دوری از مناطق شهری تلفن نداشت می ساختم گاهی به روستا های اطراف و شهر های مجاور هم می رفتم.
۱۷ فروردین ۸۳ یکی از این دستگاه هایی که تهران برای مجتمع پروازی آسمان ری (یک فرودگاه تفریحی در جنوب تهران) ساخته بودم برایش خرابی پیش آمد بدون این که به خانواده یا محل کارم چیزی بگویم رفتم تهران به این امید که ۴-۵ ساعته بر میگردم. اما در مسیر برگشت حدود ۴۰- ۴۵ کیلومتری قم ماشین کرایه ای که با آن راهی قم بودم بر اثر سرعت زیاد با گاردریل وسط اتوبان برخورد کرد و من از ماشین به وسط جاده پرت شدم. همه می دانند که در این اتوبان به دلیل تردد زیاد حجم تلفات برخورد های ماشین های پشت سر بعد از تصادف بیش از خود تصادف است و به هر حال من جان سالم به در بردم. من در ۲۴ ساعت اول تصادف حافظه ام را از دست داده بودم و تنها صحنه ای که به یاد دارم این است که در صندلی عقب یک ماشین نشسته بودم و ناله می کردم و راننده در حالی که با سرعت رانندگی می کرد من را دلداری می داد و می گفت چیزی نیست الان می رسیم بیمارستان خوب می شی. نمی دانم آن مرد کی بود فقط می دانم آمبولانس نبود . تا آنجایی که فهمیدم یک ماشین گذری من را به بیمارستان رسانده است. به دلیل جراحت سر، خون زیادی از سرم من می رفت و فکر می کنم در هر صورتی باید خون زیادی از من در آن ماشین ریخته باشد.
راستی اگر من بودم حاضر بودم یک مجروح آغشته به خون را توی ماشینم بگذارم و به بیمارستان ببرم و هزار دردسر دیگر را هم به جان بخرم؟؟؟
خیلی دوست دارم آن راننده را ببینم و از او تشکر کنم . به او بگویم خیلی مردی. به او بگویم من مدیون توام ...
اما چه اتفاقی در خانه ما افتاد:
برادرم که ساکن تهران بود آن روز به قم می آید و وقتی به خانه ما می رسد سراغ من را می گیرد و به تلفن همراهم زنگ می زند. اما تمام محتویات جیبم در صحنه تصادف بیرون افتاده بود و ظاهرا تلفن همراهم با یک مصدوم دیگر به بیمارستان نیکویی قم برده می شود درحالی که من بیمارستان خرمی بودم . وقتی برادرم تماس می گیرد یک نفر گوشی را جواب می دهد و می گوید: این گوشی را از روی یک مصدوم بی هوش در بیمارستان نیکویی برداشته!!!
بی چاره مادرم. هر موقع تجسم می کنم که چطور خبر تصادفم را به او دادند ناخودآگاه اشک گوشه چشمم را می گیرد. خدا می داند تا وقتی به بیمارستان رسید و من را دید چه حالی داشت. من تا ۲۴ ساعت هر اتفاقی را فراموش می کردم مثلا اگر کسی را می دیدم به او سلام می کردم و اگر از در اتاق خارج می شد و دوباره برمی گشت یادم نمی آمد که الان پیش من بوده و دوباره به او سلام می کردم و مرتب می پرسیدم : من چی شدم. و البته هنوز هم صحنه تصادف تا ۲۴ ساعت بعد را به خاطر نمی آورم. تا این که فردای آن روز مثل اینکه از یک خواب سنگین بیدار شده باشم حافظه ام برگشت. در حالی که به دلیل شکستگی مهره کمر، جراحت سر و پا و دست ، همه بدنم را درد گرفته بود و همین اتفاق باعث شد که ۵ ماه خانه نشین شوم. از آن روز به بعد دیگر فکر نمی کنم همه اتفاقای بد برای دیگران است. سعیم بر این است که نسبت به مشکلات دیگران بی تفاوت نباشم. اما چه سود که درد را فقط کسی حس می کند که به آن گرفتار است و گاهی اصلا ما درد دیگران را حس نمی کنیم که بخواهیم نسبت به آن واکنشی داشته باشیم.
این مطالب را گفتم تا یک خواهش از شما داشته باشم: یکی ازدوستان، مرکزی را معرفی کرده اند که این مرکز به کسانی خدمات می دهد که خیلی به کمک من و شما نیاز دارند شاید وسع ما آنقدر نباشد که بتوانیم کمک شایانی در حق این افراد بکنیم . حداقل با ارسال این ایمیل و یا ارسال لینک زیر برای دوستانمان و معرفی این مرکز به سایرین با خود بگوییم که نسبت به همنوعان خود بی تفاوت نیستیم :
موسسه خیریه بهنام دهشپور -حامي بيماران مبتلا به سرطان
http://www.behnamcharity.org.ir/
موفق باشید – حسین عبدالکریمی
نگارنده : حسين عبدالكريمي تاریخ ارسال : 1389/2/3-13:25:57